جمهوری اسلامی از نگاه برخی روشنفکران اتحاد نقیضینیست که در بازی قدرت -در نهایت- یکی دیگری را خواهد بلعید.
جمهوریت بر آمده از دموکراسی بر آیند نوعی نگاه زمینی به حکومت است که قصد دارد با مهار قدرت از راهکار دموکراسی - نسخه ای ماده ای برای حکومتی منفعت گرا فراهم آورد .
و اسلام نیز در اینجا نه به معنای یک دین- بلکه تلقی خاصی از مذهب است که در قانون گذاران اولیه نظام سیطره داشته و به نسخه ی قانون در آمده است .
از آنجا که قانون اساسی همواره در سایه ثبات سیر میکند-سیالیت مذهب و فقه نه تنها بر آن تاثیر نمی گذارد بلکه جزمیت بر آمده از حکومت نیز آنهارا تحدید و تهدید خواهد کرد - تا همواره در چارچوب قانون نویسان اولیه بمانند و موجبات فرو ریزی فکری نظام را فراهم نسازند .
pass: boycott
زندگی متناقض نما ترین واژه ایست که تا به حال شنیده ام . زندگی واژه ایست از جنس شادی . شادی که گم شده است . شادی که شاید گم هم نشده کنار لحظه هامان مرده است . ویا شاید نبوده .شاید این واژه تنها آرزویی است درونی که آدمی را به بودن می خواند .
وقتی خوب فکر می کنی می بینی که این آرزو سالهاست که تو را با خود این سو وآن سو می کشاند .
آرزویی که ناخود آگاه هدف زندگی ما گشته است . لازمه ی هدفی این چنین فراگیر و خواستنی دست نایافتنی بودن آن است .
و این بزرگترین رنج بشری است . رنجی که تنها در جنون تسکین می یابد . جنون خواستن ها و دست و پا زدن های مکرر. جنون حرکت وجنون نا مانوس زیستن .
و همین است که ما آدمها را احمق ترین موجودات هستی می سازد . موجوداتی که برای احمقانه ترین اهداف بزرگترین کارها را می کنند . و البته همین حماقت است که همواره امید شاد بودن را در درون آدمی می سازد .
و همه ی این دانستن های مسخره است که آدمی را خرد می کند . چه نیازی است که به چیزهایی فکر کنی که تو را می شکند . تنها چیزی که تو باید بدانی حس بودن است و حس امید . امید به کوچک ترین چیزهایی که شادت می کند .

سرزمینی از عشق و معرفت وهزاران کینه توز که نیزه هاشان را به سمت سینه ی او نشانه رفته اند . سرزمینی که سرب جنون و گرد بی غیرتی وسکوت سطح پاکش را پوشانده .طوفان ویرنی تنش را دریده وچاک چاک کرده اکنون نفس های آخرش را می کشد و قاتلان و عاملان مرگش بر بالین او ایستاده اند و لحظه شماری می کنند .
ناگهان مردی بر می خیزد . صدایی بلند می کند . فریادی می زند ونجات را طلب می کند . صدا صدای آزادی است . صدای عشق است . آزادی و عشق یک ملت را به پا می دارد و مرد می داند که عشق تنها کیمیای نجات این سرزمین است .
مرد آستین ها را بالا می زند و شیاطین را از بالین سرزمین دور میکند .اما مردم را می بیند که هیچ نمی بینند . مرد فریاد می زند تن پاره پاره ی سرزمینش را ولی کسی نمی شنود .خفاشان سیاه چشم ها و گوش های مردم را بسته اند تا مرد را از پا بیندازند . مرد خوب می داند تا کسی نبیند و نشنود آزادی معنا نمی یابد . مرد افق را می نگرد و در اسارت کینه و تعصب وجنون آینده را به نظاره می نشیند .
آری دکتر محمد مصدق به عنوان پیشوای مردم سالاری و استقلال طلبی در تاریخ مبارزات ملی ایرانیان الگوی جامعی برایس روشنفکران و مبارزان کنونی است . ایمان قلبی روحیه استقلال طلبی و استبدادگریزی و شجاعت در عین عقلانیت تقوای درونی همگی از ویژگی ها ی شخصیتی مصدق است که از او مردی تکرار نشدنی ساخته اند . در عین حال الگوهای سیاسی و اقتصادی که مصدق در دوران کوتاه حکومت ش به وجود آورد همگی نشان از اعتقاد او به مردم سالاری ملی گرایی و وطن خواهی و اقتصاد پویا و سالم بوده است که در صورت ادامه ی اصلاحات او اکنون وضعیت ملت بسیار متفاوت می بود . نگاهی به آرمان های مصدق و شیوه ی مکتبی او نشان می دهد که آزادی و استقلال و پیشرفت همگی در نگاه مصدق به صورت عاقلانه و هدایت شونده قابل اجرا بوده و وجود یکی دیگری را نفی نمی کرده است .
اما چه سود که مردان بزرگ غافله همواره مورد کین استبدادخواهان و قدرت طلبلان اد و گاه در آتش تعصب و نا آگاهی ملت می سوزند .
اکنون مصدق به عنوان سیاستمداری که با ندای آزادی و عدالت از میان مردم بر خواسته و در درون حکومتی فاسد اقدام به اصلاحات نموده و توانسته استعمار خارجی را به زانو در آورد می تواند الگوی مناسبی برای رو شنفکران و مبارزان جامعه ی ما در شرایط کنونی باشد .
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
مسعود دانشی (اسفند ۱۳۸۳ )
((این مقاله در اسفند ماه سال گذشته در ویژه نامه ی بزرگداشت دکتر محمد مصدق در نشریه دانشجویی کویر در دانشگاه کاشان به چاپ رسید))

تاریخی که طی کرده اند گونه ها وشکل های متفاوتی به 
خود می گیرند .یک جامعه هر چند متغیر و نا همگون باشد
از مزایا و معایب مشترکی رنج می برد .
تجربه های اجتماعی ـ تاریخی - مذاهب و انگاره های دینی -
ایدئولوژی های گوناگون - جنگها و حکومت های مختلف هر یک
به نحوی درتشکیلساختار فرهنگی و سیاسی جامعه تاثیر
گذارندو می توانند پایه گذار مزایا و معایب دامنه دار متفاوتی در جامعه باشند .
هر چه جامعه ای قدمت تاریخی وفرهنگی بیشتری داشته باشد - در عین پختگی و کمال بیشتر ساختار های سنتی و پر دامنه ای
را با خود حمل می کند . گاهی این ساختارها بر بنیان هایی
نیکو و قدرتمند شکل می گیرند و گاه از معایب ریشه داری نشئت می گیرند . که البته همین کهنگی و ریشه دار بودن معایب و رذالت های اجتماعی است که اصلاح آنها را مشکل می سازد .
جهان مجموعه ای از تغییرات است که معمولا در چارچوب ثابتی صورت می گیرد.این تغییرات از آن جهت اهمیت دارند که زمینه های حیات وزندگی را در جهان فراهم می کنند وآن ثوابت از این جهت مورد توجه قرار می گیرند که قواعد ومحدوده ی تغییرات را مشخص می کنند.
جامعه نیز برای حفظ حیات خویش نیاز به تحول و تغییر دارد.در صورتی که ثبات بر جامعه حاکم شود یا رسوب می کند و به تاریخ می پیوندد و یا در هجوم تغییرات دیگر جوامع از میان خواهد رفت.
به عبارتی جامعه ی بدون تغییر در گذشته و هر آنچه از آن گذشته وسنت وابسته بدان است مدفون خواهد شد.
چوامع مختلف انسانی که نیازها ودردها ی متفاوت یامتشابهی دارند همواره تغییرات و تحولات را در جهت رفع آن نیاز ها و درمان آن دردها تمرکز می دهند.مشخصا زمانی که تحولات از بیرون به جامعه تزریق شود با نیازها و دردها ی جامعه همخوانی ندارد -در نتیجه پذیرشی هم برای آن وجود نخواهد داشت وتنها اتلاف هزینه ها و مقاومت ساختارها ی درونی جامعه را به دنبال خواهد داشت.
با تفكر مدرن پيدا كردند
و همين تعارض زمينه را براي جدايي دين و علوم انساني و فلسفه فراهم آورد.
در كشور ما ايران نيز مانند بسياري از كشورهاي اسلامي كه
با وجود تفكر و فلسفهي الهي داراي ريشههاي عميق ديني
در حوزه هاي اجتماعي و تربيتي هستند، بيشترين تعارض
را با تفكر مدرن داشته و خواهند داشت. زيرا از يك سو تفكر مدرن با بخشهايي سنتي تفكر ديني تضاد و تعارض دارد و از طرف ديگر مدرنيته بر خواسته از غرب و محيطي آميخته به مباني تفكر مسيحيت است و به كلي با جوامع سنتي- اسلامي نامأنوس است. در اين ميان روشنفكران جامعهي سنتي وظيفه دارند تا اين تعارض را با ترجمان مدرن داشتههايي فلسفي و ديني خويش به سر فصل يك تمدن و تفكر جديد تبديل كنند. در اين ميان تفكر ايراني- اسلامي نيز در تمام شاخههايي وجودي خويش نيازمند ترجمان به زبان مدرن است. اما در اين ميان مشكلي اساسي در پيش داريم و آن اينكه گفتمان مدرن تنها علوم عقلي و تجربي را (بنا به ذات وجودي خويش) در حوزهي فكرياش به كار ميبرد و از تسلط بر مفاهيم فرامادي و يا بيروني به كلي عاجر است. اين عدم تسلط، كليه مفاهيم خارج از گفتمان را خرافي و غيرقابل قبول تعريف و از زندگي حذف ميكند. با اين تعبير در گفتمان مدرن مفاهيمي چون خدا، عشق و ... تعابيري مادي مييابد. خداي تفكر الهي به خداي اومانيسم تزلزل مييابد و عشق الهي به عشق زميني محدود ميگردد. به عبارتي كليهي مفاهيم فراعقلي و فراتجربي در حوزهي عقلي و تجربي تعريفي جديد مييابد.
((این مقاله در خرداد ۸۴ در نشریه دانشجویی دانشگاه کاشان به چاپ رسید))